این هفته پک تهیه شده در مورد شهید بزرگوار شهید عبدالحسین برونسی هست.این بسته شامل فیلمهای و صداهای آن شهید و همچنین تم و کتاب خاکهای نرم کوشک (۱۰ داستان PDF) می باشد.
همچنین ۲ عکس با موضوع انتخابات و ۱ فیلم ۳GP با موضوع انتخابات به نام کجاست عمار؟ برای دانلود گذاشتم....حتما دانلود کنید.
کتاب خاکهای نرم کوشک (۱۰ داستان PDF)
| زندگی نامه شهید برونسی (کامل) | |
| شاخکهای کج شده |
| چهارراه خندق | |
| عملیات بی بازگشت | |
| عنایت آن حضرت | |
| قرعه کشی | |
| حکم اعدام | |
| خاک های نرم کوشک | |
| خاطره تپه ۱۲۴ | |
| راز آن شب |
خود داستان خاکهای نرم کوشک عالیه.حتما دانلود بفرمایید.
فیلمهای شهید برونسی با فرمت ۳Gp :
تم سونی اریکسون شهید برونسی (متحرک)
صداهای شهید برونسی
صدای۱ صدای۲ صدای۳ صدای۴ صدای۵ صدای۶
این دو عکس صرفا نگاهی انتقادی به کاندیدای مذکور دارد!
دانلود عکس با کیفیت بالا
اين بسته (pack1) مربوط به شهيد بزرگوار حسين خرازي مي باشدلطفا دوستان ديگر را هم از استفاده از اين بسته محروم نفرماييد.
کتاب جاوا و پی دی اف حسین خرازی با نام پروانه در چراغانی
تم موبایل متحرک حسین خرازی برای سونی اریکسون
|
|
عکسهای حسین خرازی(بیش از۵۰ عکس) و Wallpaper شهید بزرگوار
کلیپ تصویری ۳GP حسین خرازی.(این کلیپ ساخته شهید آوینی می باشد)
دانلود کلیپ۳gp
کتاب صوتی
جز لبخند چیزی نگفت مربوط به داستانهایی از حسین خرازی میباشد.دانلود کتاب صوتی(حجم۱۰ مگابایت)
سلامی با تاخیری ۲ماه
واقعا شرمنده ام این چند وقته به دلیل امتحان فوق لیسانسم کمی دیرتر آپ میکنم.تو این چند ماه داشتم رو چند داستان کوتاهم با مضمون دفاع مقدس کار میکردم که فعلا یکی از داستانهام با اسم لنز خاک گرفته رو نوشتم .راستش با اون اتفاقاتی که تو این ۲ ماه افتاده و می اوفته تمام افکارم رو مغشوش کرد و یک مقاله هم نوشتم به نام کانال هنوز دست ماست که نثری تند داشت ولی احساس کردم که در اون موقعیت بهتره که روی وبلاگ نذارمش...انشالا موقعی که پاتک ناکثین تمام شد روی وب میذارمش.
اما کلا فکر کردم که هرچندتا هم مقاله بنویسم زیاد خدمت نکردم به خاطر همین میخواهم وب رو به چند موضوع محدود کنم تا بتونم عملکردم بهتر بشه....خدای شهدا از ما قبول کنه انشالا و به خدا خود شهدا میدونن که فقط میخواهم غلام این میکده باشم همین!
موضوعات وبلاگ انشالا از این به بعد :
۱)PDF مجلات پلاک ۸ ،امتداد ، فرهنگ پایداری و ...(البته انشالا اگه شد بعضی از مجلات رو JAVA میکنم تا بر روی کوشی موبایل مطالعه کنید)
۲)کتب الکترونیکی دفاع مقدس و داستان کوتاههای مروبط به شهدا با فرمت JAVA
۳)تم شهدا (البته با عرض شرمندگی فعلا فقط برای کوشیهای سونی اریکسون)
۴)WallPaper مربوط به شهدا
انشالا تا چند رو ز دیگه با یک بسته مخصوص حاج حسین خرازی
در ابتدا واقعا شرمندم که دیر آپ کردم .اما بايد بگم که اين پست در۳بخش ميباشد.در بخش اول خاطره اي از شرهاني است.در بخش دوم ۱تم براي موبايلهاي سوني اريکسون ميباشند.در بخش سوم معرفي کتاب که مربوط به خرمشهر در دوران اشغال و بعد از هست و اين کتابها رو من خوندم و بسيار جالب و زيبا هست.
اما واقعا شرمندم که نتونستم عکسهايي که از خرمشهر بدسم رسيده را روی وب آپ کنم انشالا در اسرع وقت اين کار رو ميکنم و در ادامه اينکه مجموعه تم هاي موبايل رو در پستهاي متوالي روي وب ميذارم.در انتها اينکه واقعا در برابر شهدا شرمنده ام و اميدوارم همين فعاليتهاي کوچک رو از ما قبول کنن (الاعمال بالنيات)
ترکشی در جیب
لینک عکس (برای دیدن سایز بزرگ عکس روی عکس کلیک کنید)
|
|
این عکس مربوط به منطقه شرهانی میباشد که عملیاتهای مهمی رو به خود دیده است.این تانک که عکس آن در وب قرار داده شده است بعد از سالها توسط برادران تفحص از ریر خاک بیرون کشیده شده است و مربو ط به تانکهای نفربر گارد ریاست جمهوری صدام میباشد که این نیروها با دیگر نیروهای عراقی فرق و برتری از لحاظ تجهیزات واموزشهای نظامی و000داشتند .
این نیروها ودیگر سربازان ارتش عراق شعار قادسیه (که مربو ط به جنگهای تاریخی ایران و عراق و ادعاهای واهی آنان در مورد خوزستان و اروند رود میباشد)در بیشتر جنگها چاشنی افکار آنها بوده.
باشکسته شدن خط توسط ایرانیها در عملیات محرم این نفربر عراقی در این منطقه رهاشده و نیروهای عراقی آ» پا به فرار گذاشته اند. و همینطور که در عکس مشهود است(برای بهتر دیده شدن نوشته ی روی تانک نور عکس رو کمی دستکاری کردم) بچه های تبلیغات جنگ بعد از عملیات رو ی ان نوشته اند :
قهرمان قادسیه... هو ...هو...هو... که جمله ای تمسخر آمیز میباشد.
اما چه شد که این تانک بعد از این همه سال از زیر خاک بیرون اورده شده . چرا تانک با این حجم زیر خاک رفته خود جای سوال است!؟
به نظر میرسد در پاتکهای بعدی که عراقیها انجام میدهند این منطقه به دست آنانمیرسد و که این منطقه به علت فراوانی خاکریزهایش در دوران جنگ(البته الان خبری از آن خاکریزها در آنجا نیست) که توسط ارتشهای دو کشور زده شده بود عراقی ها در زمان تصرف دوباره این منطقه به این عمل واداشت که برای امنیت و عدم تحرکات ایرانی ها و گرفتن جنگهای نامنظم از ایرانیان و وسعت دید بیشتر و صاف شدن منطقه این خاکریزها را به کلی از بین بردنند و این بود که اجساد شهدا و تانکها در زیر خاک در عمقهای زیاد مدفون ماند و امسال که ما در آنجا بودیم در جایی که محل گذر بود شهیدی در آنجا پیدا شد(داستان پیدا شدن این شهید هم خود به تنهایی بسیار جالب و عجیب است) که در ارتفاع 1.30 متر در زمین پیدا شده بود که از این طریق کانالی را هم توانستند پیدا کنند.
-توضیح اضافه از منطقه این که در اطراف این منطقه هنوز میدان بزرگ مین میباشد اما دلیل اینکه هنوز خنثی نشدند اینست که این مینها از نوع والمری ایتالیایی هستند که از بیشتر مینهای دیگر خطرناکتر میباشد و با گذشت زمان حساسیت آنرا دو چندان کرده و اینکه در فاصله 2 کیلومتری منطقه یادمان شرهانی (به طرف خاک ایران) کانالی هست به نام کانال صدام که بسیار جالب و دست نخورده است و من این کانال که محل عروج بسیاری از شهدا بوده رو در 2سال پیش زیارت کردم.
تم سونی اریکسون
|
|
این تم دارای رینگتون اصلی و مسیج با صدای شهید آوینی میباشد.تم رو با ۲ سایز روی وب قرار دادم.( برای مثال: مثلا w810 . k759...دارای سایز ۱۷۶.۲۲۰ میباشد و w850...دارای سایز ۲۴۰.۳۲۰ میباشد)
سایز ۱۷۶x۲۲۰
سایز ۲۴۰x۳۲۰
معرفی کتاب
کتاب اول
|
|
جنايتهاي ما در خرمشهر
مترجم:محمد نبی ابراهیمی
تعداد صفحات: 194 قيمت: 2000 تومان
معرفی کتاب: «جنايتهاي ما در خرمشهر» حاوي اعترافات بسيار مهمي از افسران عراقي است كه پس از گذشت سالها از آزادسازي خرمشهر بيان شده است. اين خاطرات به رشته تحرير درآمد تا اسناد انكارناپذيري عليه رژيم عراق باشد. سرهنگ دوم سلمان صفر درويش، سرهنگ دوم منير مروان العبيدي، سرگرد كمال طه العامري، سروان سعد مصاول الكريم، سرهنگ دوم ثامر احمد الفلوجي، سروان سعدي فرحان الكرخي، سرهنگ دوم سلام نوري الدليلي، سرگرد هاني السامرايي و سرهنگ ستاد فكري حسين، برخي از افسران عراقي بودند كه در شرايط بحراني در خرمشهر حضور داشتند. آنها به نوشتن اين حوادث اقدام كردهاند. انفجار ايستگاه فشار قوي برق، قتلعام خانواده مومن، انهدام يك كارخانه بزرگ آخر، سرقت خودروها و تعدي به زنان، برخي از جنايات اين افسران در خرمشهر است. دوازده سند و تعدادي عكس در پايان كتاب به آن ضميه شده است. كپي اصل اسناد نيز در كتاب موجود است.
کتاب دوم
|
|
يكشنبه آخر
تعداد صفحات: 244 قيمت: 2200 تومان
معرفی کتاب: «يكشنبه آخر» در مورد دختري آباداني است كه با شروع جنگ پا به جبهه ميگذارد و تا پايان جنگ عمر و بهترين لحظات زندگيش را صرف كمك به رزمندگان مينمايد. اين كتاب يك داستان نيست بلكه خاطرات يك زن رزمنده است كه شاهد مرگ پدر در دوران نوجواني بوده و مرارتهاي فراواني را متحمل شده است و هنوز هم با آخرين وصيت پدر زندگي ميكند: «اگر براي شما امكان دارد من را در قم به خاك بسپاريد. آرزويم اين است روحم در هنگام اذان مغرب بر فراز حرم حضرت معصومه پرواز كند و عطر حرم را هر شب حس كنم.»
آنقدر عشق به حضرت در سينهاش موج ميزند كه حتي نام دخترش را معصومه ميگذارد.
معصومه در دامان مادر پرورش مييابد تاز ماني كه آژير جنگ به صدا درميآيد. جنگ خانواده معصومه را وارد سرنوشتي تازه ميكند و از وي امدادگري شجاع و ايثارگر ميسازد كه 8 سال جنگ نميتواند خللي در اعتقاد و روحيهاش به وجود آورد. «يك روز براي ديدن سر زنهاي روستا (به خاطر پيشگيري و مبارزه با شپش) به خانههاي روستايي سرزديم. دختر بسيار نوجوان و ريزنقشي را ديديم كه صاحب دو فرزند بود. او در دوازده سالگي ازدواج كرده بود و در سن شانزده سالگي دو بچه قد و نيم قد داشت از او پرسيديم شوهرت كجاست؟ دختر گفت كه پشت خانه گلوله (تيله) بازي ميكند. براي ما ديدن بابايي كه مشغول گلولهبازي (تيلهبازي) باشد خيلي جالب بود. به همراه زن نوجوان...»
خانم معصومه رامهرمزي خواهر شهيد اسماعيل رامهرمزي در سال 1363 با احمد نوروزي ـ از پاسداران سپاه خرمشهر ـ ازدواج كرد و تا به دنيا آمدن اولين فرزندش در سال 1365 به امدادگري مجروحان جنگ پرداخت. پس از آن تا پايان جنگ در خياط خانه صلواتي هلالاحمر اهواز به فعاليتهاي پشتيباني مشغول بود. او هماكنون دبير است و با خانوادهاش در تهران زندگي ميكند.
|
سلام یکسری کتابهایی که خوندمشون رو به شما برای مطالعه معرفی میکنم که در پستهای متوالی جداگانه خدمتون معرفی میکنم .در ضمن برای روز آزاد سازی خرمشهر پک جالبی از تم و عکس و معرفی کتاب و اگر شد کتاب جاوا و ... رو که اگه توفیق شد حتما روی وب میذارم. رفاقت به سبك تانك نویسنده : داوود امیریان تعداد صفحات: 112 قيمت: 1200 تومان انشارات سوره مهر | ||||||||
|
معرفی کتاب: كتاب حاضر، دربردارنده 47 حكايت كوتاه از وقايع «جنگايران و عراق» است كه با محتواى شوخى و طنز و با نثرى شيرين و روان میباشد. نويسنده اين حكايات را با استفاده از ديدهها و تجربيات خود درجبهه، كتاب «جنگ دوست داشتنى» نوشته سعيد تاجيك،«مشاهدات» از مجموعه «فرهنگ جبهه» و نيز خاطرات احمديوسفزاده (آزاده) به تحرير درآورده و در آن فضاى جبهه، وقايعجنگ، ارتباط رزمندگان با يكديگر و ... را بهگونهاى خاص به تصويركشيده است.
| ||||||||
|
|
خدايا! ديگر طاقت ندارم، بگذار اين خشكزار وجودم، اين مرده قلب من ديگر نباشد! بگذار اين ديدگان ديگر نبيند. بس است هر چه ديدهاند. بگذار اين گوشها ديگر نشنوند. بس است هر چه شنيدهاند. بگذار اين دست و پاها ديگر حركت نكنند. بس است هر چه جنبيدهاند.
خدايا! دوست دارم تنهاي تنها بيايم، دور از هر كثرتي؛ دوست دارم گمنام گمنام بيايم، دور از هر هويتي.
خدايا! اگر بگويي: لياقت نداري، خواهم گفت: لياقت كدام يك از الطاف تو را داشتهام؟!
خدايا! دوست دارم سوختن را، فنا شدن، از همه جا جاري شدن، به سوي كمال انقطاع روان شدن را...
شهيد احمد رضا احدي
|
|
شهدايي در مزار شهداي تهران هستند که بسيار ناشناس و غريب هستند.چراکه امروزه با سرزدن به مزار شهدا متوجه مي شويد که اين مکان چقدر غريب است وافرادي فراموش شده در شهر فراموش کار چه غريبانه در آنجا دفن شد ه اند ...حال با اين نگاه ميتوانيد تصور کنيد در اين بغض غربت چگونه يک شخصي که ايراني نيست ولي براي دفاع از حق ،براي دفاع از اسلام ،براي دفاع از انسانيت شهيد شده و اين شهيد غريب که غریبتر از شهداي ديگر ميباشد در اين مکان فراموش شده غريبانه و مظلومانه مدفون است.
آري بايد بدانيم که تنها کشوري که در زمان سختي برادري خود را به ما نشان داد و به ما نشان دادند که آزاد هستند و در برابر ظلم در هر جايي مي ايستند برادران افغاني ما هستند که امروزه در همين شهر فراموشکار بدون هيچ دليل به هر نوع که ميتوانند اين برادران را اذيت و رنج ميدهند .
بايد بدانيم که در جنگ ايران و عراق ،افغانستان تنها کشوری بود که جداي از حمايتهاي معنوي خود ،حمايتهاي انساني و مادي هم به ما ميکردند.آنها از طريق دفاتر نهضت اسلامي واقع در افغانستان به ايران رزمنده ميفرستادند.در کنار افغانستان،سوريه هم بود البته با اين تفاوت که سوريه چون کشور عربي هست تقريبا سياست بيطرفي را اعمال کرد و برخلاف رويه ي کشورهاي عربي عمل کرد و اندکي حمايت معنوي ميکرد.
اما چرا امروزه اين فداکاريها مسکوت مانده ...خدا ميدونه کي از اين اسناد براي چه نفع هايي در دهه هاي ديگر استفاده ميشود و آنرا از راکد بودن در مي آوردن!واي که اين مصلحت با ما چه ميکند !!و اينکه چرا حتما بايد اماره اي بر خوب بودن يا کمک کردن قوم افغان به ايران باشد تا ما به آنها احترام بگذاريم يا آيا بدون اين سخنان و حمايتهاي زمان جنگ ما بايد با يک انسان انسانگونه رفتار کنيم؟
{ حاشيه جالب و بسيار مهم در اين مبحث }
جالب است بدانيم هنگامي که در جبهه هاي جنوب و غرب مردان ايران ايستادگي ميکردنند در قسمتهاي مرزي افغانستان و همينطور درون مرزي عملياتهايي کوچک انجام شد.
اما قضيه از اين قرار بود که روسيه(به صورت بسيار پنهاني)يکسري از فعاليتهاي خود رو براي شورش وقيام بر عليه انقلاب ايران رو طراحي و حتي قسمتي زيادي رو هم اجرا کرده که يکسري سرکرده ها را در آنجا شوريده بودنند که ردپاي بسيار واضح روسيه مشخص بود.که برادران سپاهي در داخل مرزهاي افغانستان اين جريانات رو خاموش کردند که اين عمل اگر انجام نمي شد دور از انتظار نبود که يک جبهه ديگر در مرزهاي افغانستان هم به وجود مي آمد.
اما در انتها خود قضاوت کنيد که چه نگاهي زشت به برادران افغاني داشتيم؟
براي اين شهيد و تمامي شهداي اسلام صلوات
لینک >>> لینک عکسهای شهید افغانی (سرور جاوید) برای دانلود.....شرمنده نتونستم روی وبلاگ آپ کنم
سلام
از امروز يکسري مسايل جذاب و همينطور مهم در مورد جنگ رو بر روي وبلاگ قرار ميدم.
اين مجموعه رو پاتکي به تاريخ نامگذاری کردم که بيشتر نگاهی تحلیلی به جنگ دارد و مسایلی که مسکوت مانده را بازگو میکند.فعلا یکسری موضوعات آن آماده شده اما اگر برادران و خواهران موضوعاتی رو که فکر میکنند جالب و جذاب هست و همچنین تقریبا مسکوت و دست نخورده مونده میتونن در قسمت نظرات انها رو بیان کنند.
اما موضوعاتی که آماده شده و بعدا در وب قرار میدم:
1- ترکشی در جیب (بررسی منطقه شرهانی )
2-مسئله ای به نام عقب نشینی (تحلیل عملیات خیبر که از صدای ضبط شده شهید محمد دستواره که به تازگی از زیر خروارها و تلی از خاک واقع در بنیاد حفظ اثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس بیرون کشیده شده میباشد )
3-شهدای خارجی ایران (Strange Martyers)
4-هبوط در بهشت با اعمال شاقه (مقاله نویسنده انگلسیی در مورد شهید حسین خرازی)
5-زوایای پنهان جنگ (8تا 10 سری)
و . . .
در سال 87 که به منطقه ي فکه رفته بودم در اون روز حس وحال عجيبي داشتم و دلم خيلي گرفته بود. وقتي که در قتلگاه شهداي فکه در گوشه اي نشسته بودم و با شهدا نجوا ميکردم و با دستان خودم با خاکهاي رمل فکه بازي ميکردم در يک لحظه متوجه شدم که در دستانم استخواني قرار گرفته است.من واقعا نميدونستم چه کار کنم و به کلي گيج شده بودم .وقتي که آن استخوان را به يکي از راوي ها نشان دادم او مطمئن بود که آن استخوان مربوط به شهداي فکه ميباشد و با تحقيقات و صحبتهايي که با بچه هاي مقر تفحص شرهاني داشتم متوجه شدم که اين استخوان براي شهداي ايراني ميباشد.(بعدا در مورد يکي از نشانه ها و علائمي که باعث شناختن استخوانهاي ايراني از عراقي ميشود و همينطور شهيدي که توسط شرکت حفاري نفت واقع در شرهاني پيدا شده بود که خود در آنجا بودم برايتان مينويسم)
من آن استخوان را با خود به تهران آوردم.آن استخوان را در چفيه مشکي خودم پيچاندم و به یکی از دوستانم که در گلزار شهدا میباشد تحويل دادم تا با شهداي ديگري که تفحص شده بودنند آنرا به خاک بسپارد.
.
.
.
اما تمام آن روزها آرزوي من اين بود که کاش آن شهيد به خوابم مي آمد و اسمش را به من مي گفت و يا ....
|
|
|
|
|
|
|
|
||||
|
|
لینک عکسها در سایز بزرگتر »
عکس اول عکس دوم عکس سوم
سلام.اینها یکسری از عکسهایی که خودم ویرایشون کردم هستن که سری دوم هستن...
یکی از این عکسها رو خودم گرفتم...امیدوارم خوشتون بیاد
|
|
|
|
|
|
|
|
بدون شرح!!!
رئيس-زود تر ترتيبي بدهيد چند تائي شهيد گمنام بياريم تو اداره دفن کنيم که داريم از بقيه عقب ميافتيم
کارمند- قربان ولي اداره ما که حياط نداره کجا دفن کنيم
رئيس- براي من بهانه نياريد من نميدونم اگر رو پشت بام هم شده بايد چندتائي دفن کنيم .مگه نمي بيني الا همه ادارات شهر شهيد دارن جز ما .اين براي ما خوب نيست
کارمند- اما قربان ما علاوه بر آنکه حياطي براي اين کار نداريم ،ساختمان ما آپارتماني است شما بفرمائي کجا دفن کنيم
رئيس- اي بابا مثل اينکه تو اصلا با شهيدا مشکل داري .کم کم دارم بهت شک ميکنم.اينها که فقط چند تا استخوان بيشتر نيست .يکي از سنگهاي طبقه اول را برداريد و....ما در مقابل اين شهدا مسئوليم آقا جان متوجه هستي
کارمند - بله متوجه شدم چشم هرچه شما بفرمائيد.
رئيس - ضمنا ميخواهم سنگ تمام بگذاري ،چند تا سنگ گرانقيمت براي روي قبر ها تهيه کنيد .مراسم سنگيني هم برگزار کنيد که همه متوجه بشن .منظورم را که ميفهمي
کارمند - بله قربان ولي ما بودجه اي براي اين منطور نداريم .
رئيس - ديگه دارم مطمئن ميشم که تو با شهدا مشکل داري ،کاري نکن که معرفيت کنم به کارگزيني .تو مثل ضد انقلابها حرف ميزني .ما در مقابل شهدا مسئوليم اينو متوجه هستي ؟
کارمند- بله قربان هرچه شما بفرمائيد.ضمنا پدر يکي از شهداي اداره اومده بود براي عمل جراحي مادر شهيد مقداري وام ميخواست.ظاهرا مادر شهيد در وضعيت خوبي نيست
رئيس - مرد حسابي مگه اينجا بانکه که اومده وام بگيره يا صندوق قرض الحسنه است .اگر الا به اين يارو رو بدي پس فردا بقيه خانواده هاي شهدا هم ميان و براي مشکلاتشون کمک ميخواهند
کارمند- اما قربان شما فرموديد که در مقابل شهدا مسئوليد
رئيس - ديگه گندش را در آوردي ضد انقلاب .من گفتم در مقابل شهدا مسئولم نه در مقابل خانواده هايشان .زود برو و ترتيب دفن شهداي گرانقدر را بده قبل از آنکه ديگه گيرمون نياد.ضمنا سنگهاش بايد از همه سنگهاي ديگه گرانتر باشه .نگران بودجه اش هم نباش ما در مقابل شهدا مسئوليم!!!!
(منبع:http://beyadeshohada.parsiblog.com)
در مقابل منطقه عملياتي فتحالمبين منطقه اي بود كه تا قبل از عمليات محرم آن را آزاد نكرده بوديم. بعداز آنكه دشمن از "جبل حمرين" به عقب رانده شد منطقه وسيعي از غرب دشت عباس در منطقه عمومي فكه آزاد شد. شهداي زيادي از عمليات فتح المبين باقي مانده بود كه انتقال اينها در دستور كار قرار گرفت.
راهكارهاي زيادي ارائه شد ، كار سخت بود چون دشمن پس از كندن خاكريزها، روي شهدا خاك ريخته بود و شهدا محلشان مشخص نبود ، ناگفته نماند بعضي از اجساد دشمن هم در منطقه پراكنده بود و چون عراقيها هيچ اهتمامي به انتقال اجسادشان نداشتند، اين اجساد همچنان در منطقه باقيمانده بود. در عراق فقط صدام داراي جايگاه بود درصورتي كه صدام مدعي بود « الشهداء منّا اكرم جميعا » به هرحال يك ادعايي بود كه صورت واقعي نداشت.
يكي از دوستان پيشنهاد داد: تعدادي سگ پليس بياوريم و جستجو كنيم؛ ولي در آن زمان باتوجه به اينكه از انقلاب چيزي نگذشته بود و مثل زمان حالا هم نبود كه عده اي سگبازي را رواج دادهاند ، لذا دسترسي به سگ در آن زمان مشكل بود، سرانجام در پايگاه هوايي دزفول تعدادي سگ پيدا كرديم كه باتوجه به گذشت زمان و بيمهري نسبت به سگها از كارآيي اين سگها كاسته شده بود و به اصطلاح روفرم نبودند. در اوايل كار باتوجه به صداي شليك خمپارهها سگها به وحشت ميافتادند كه با گذر زمان اين مسئله حل شد. لذا باتوجه به تمامي مشكلات موجود، مربي سگها آنها را آماده كرد و اينها جستجوي شهدا را آغاز كردند. جاي تعجب همين جاست كه وقتي اين سگها به هرجايي كه شهيدي بود، ميرسيدند پارس كرده و قسمتي از خاك را كنار ميزدند، اما بلااستثناء به هر جنازه عراقي كه ميرسيدند علاوه بر پارس كردن و كندن خاك يك كار تكميلي نيز ميكردند و آن ادرار برروي جنازه بعثيها بود. مثل سگ داستان اصحاب كهف كه ميدانست موحدين چه كساني هستند، اين ماجرا اين مسئله را ثابت كرد كه در وراي حقايقي كه به ظاهر ميبينيم، نكات ناگفته فراواني موجود است و آن اينكه همه عالم شعور دارند و موحد هستند و اين انسان است كه در بعضي مواقع راه را گم ميكند. اما به هر حال بدليل اينكه كار كردن با سگها را همه كس طالب نبود و كار نيز با آنها مشكلات خاص خودش را داشت و معضلات ديگري كه بوجود آمد، متوقف گرديد.
(برگرفته شده از سایت ساجد)
این کتاب اسمش هست جنایتهای ما در خرمشهر که از زبان فرماندهان عراقی هست که واقعا وحشتناک هست و بسیاری از لایه های نهان جنگ در اون کتاب نوشته شده...اشن کتاب از انتشارات سوره مهر هست...در این کتاب با نوع نگرش بعثی ها اشنا میشین و به اعدام های پی در پی اونها اشاره شده.
یا حق
دوباره قسمت شد که سایتو راه اندازی کنم
فکر میکنم منم یه مدت هم مشمول اون افرادی که شهدا رو فراموش کردن شدم واسه همین این وبلاگ آپ نمی شد....واقعا وقتی ۲ هفته پیش اروند بودم روم نمی شد سرم رو بالا بگیرم ...واقعا شرمنده بودم آدم وقتی میره اونجا می فهمه که چقدر داره اشتباه فکر و زندگی میکنه/
فقط اینو میدونم که تو این دونیای وانفسا باید از شهدا دور نشد همین
سرفهها تمامي ندارد. هر روز از روز ديگر پر صداتر ميشود. هر روز دشوارتر و تحمل ناپذيرتر. هر چه روزها ميگذرد، تن و جسم كوچك و نحيفتر ميشود. روزهاي آخر است. صدا كم و كمتر به گوش ميرسد. قامت پدر هر روز خميدهتر ميشود. ديگر حتي نميتواند از جايش بلند شود. جثهاش نحيفتر شده است. از آن همه موي مشكي و محاسن زيبا و بلند، امروز فقط و فقط تار مويي مانده است و بس... . اشكهايم مجال صحبت با او را نميدهد. اما دل او در كالبد تنش در تلاطم است. با چشمهايش ميگويد: «با من حرف بزن دخترم، روزهاي آخر پدر است! چيزي بگو زيباي من! نگاهم كن، خجالت نكش. چگونه به او بگويم كه تا چند روز ديگر حتي صداي من را هم ديگر نميشنود.»
كپسول اكسيژن تمام شد. شب است و تاريكِ تاريك. ستارهها سو سو ميكنند. اما در دل تاريك و بيصداي شب، صدايي به گوش ميرسد: «خِس ... خِس» انگار گوسفندي را ذبح ميكنند. كمي دقيقتر شدم. از داخل اتاق است. همراه صداي خِس خِس، صداي گرية زني نالان ميآيد. با خود گفتم: «خداي من اين كيست كه در اين دل شب مادرم زهرا(س) را با اين سوز صدا ميزند؟!» داخل اتاق شدم. نگاه كردم، زني در تاريكي شب تكيه بر ديوار نشسته است. اشكهايش جاري است. صدايش در نميآيد. عكسي بالاي سر اوست: مردي قوي هيكل، پرصلابت، استوار؛ و كنارش صاحب همان عكس، اما نحيف و زار و خسته، مردي كه بوي شهادت ميدهد، بر روي رختخوابي به رنگ دلش سفيد آرميده است. نگاهش كردم. صدايش زدم: «بابا!...» در دلم ترسي عجيب داشتم. نكند جوابم را ندهد؟! ... دوباره صدا كردم «... بابا! ...» به آرامي و به سختي چشمهاي خستهاش را گشود... نگاهش كردم، او هم مثل هميشه نگاهم كرد، اما اين بار خستهتر .... در انتهاي چشمانش غمي بزرگ ديدم. خيلي وقت است كه از صميميترين دوستانش جدا شده است...
دقيقتر شدم. كنار گوشة چشمش اشكي آمادة سرازير شدن بود با بوي باروت و خمپاره .... يكباره بوي عطري آمد و نسيمي. بوي عطر ياس بود. حواسم را جمع كردم، در كنار پدر نشستم و براي آخرين بار خوب نگاهش كردم.
دستانم را گرفت و بوسيد و گفت: «عزيز دلم، ميوة دلم، مادرت را اول به خدا و دوم به تو ميسپارم.» به بابا گفتم: «فرمانده! پس من چي؟» گفت: «تو را هم به خدا ميسپارم!» آرام و آهسته با كولهباري از ايمان و چشمهايي هميشه خسته و نمناكش را بست و رفت و رفت....
و من ماندم با كولهباري از غمها و يك يادگاري: چفيهاي پر از لختههاي خون و پلاكي و يك سربند به نام زيباي «يا فاطمه الزهرا(س)»
خدايا ميداني چه ميكشم، پنداري چون شمع ذوب ميشوم. ما از مردن نميهراسيم، اما ميترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند و اگر بسوزيم، روشنايي ميرود و جاي خود را دوباره به شب ميسپارد. پس چه بايد كرد؟ از يك سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند. هم بايد امروز شهيد شويم تا فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد شويم.
عجب دردي! چه ميشد امروز شهيد ميشديم و فردا زنده ميشديم تا دوباره شهيد شويم؟!
شهيد كاظم لطيفيزاده
آسمان اينجا چندان آبي نيست !
مادر، سلام! سلامت باشي الاهي... از طلاييه برايت نامه مينويسم؛ واژههايم طلاييترين لحظههاي خود را فرياد ميزنند. مادر، دلم برايت به اندازه يك دنيا تنگ شده. ميخواستم اشكهايم را با نامه پست كنم برايت؛ اما ياد قلب بيمار تو افتادم، گفتم كه صلاح نيست. مادر جان، من امشب با شب خيلي خودمانيام، ميخواهم تا صبح با چشمانم سجده كنم. به شب از سحر ميگويم كه آغاز لحظههاي ناب جدايي است. ستارهها اينجا به من ميخندند. اگر نامه خط خوردگي دارد، به خاطر سرفههاي من است؛ آخر آسمان اينجا چندان آبي نيست. سينهام خش خش ميكند، مثل برگهاي پاييزي...
مادر، اين چفيه، هم سجاده است، هم قلك اشكهايم. رفيق بدي هم نيست. شيميايي كه ميزنند، به خيال خودش مرا مدد ميكند. مادر، جبهه براي من از مدرسه بيشتر درس داشت. اينجا همه معلمها شاگردند و همه شاگردها معلم. مادر، اينجا صداي پاي باران به گوش ميرسد.
تو را به خدا ديگر نامه ننويس. نپرس چرا، كه بغضم ميتركد... مادر، من و ما ميجنگيم تا خداييترين آسمان جهان مال تو باشد. برايم دعا كن. براي دلت دعا ميكنم...
گناه من نيست !
اگر نميشناسمتون.باور كنيد ، بهانه نيست.حرف،حرف دل غريبه ،شايدم از دلي غافل گاهي اسمتون رو شنيدم.به هر طرف چشم انداختم تا نوري از وجودتون رو پيدا كنم،تا چشمهايم بيدار بشه. شنيدم !شجاعت شرمنده شما ،مرّوت در مونده مردونگي هاتون و خوبي ها مديون خوبي شما بوده!
كجا رفته ايد ، غريبان شهر؟
گناه من نيست!كه اون روزهانبودم تا رسم شجاعت و شيوه جوانمردي و خوبي هاي شما رو از نزديك ببينم و ياد بگيرم.شنيدم : در سختي هاي روزها و شب هاي جنگ ،لباتون با نغمه و دعا ،توسل آميخته بود.صبر و شكيبايي از تمام وجود تون،هويدا بود .شايد شما جلوه اي از ياران خاص اهل بيت بوديد!
گناه من نيست!اگرتاكنون لاله زار لاله هاي عاشق رو نديدم.بله ،من شهر حماسه و ايثار رو نديدم كه رنگ خاكش مثل دشت شقايق زيباست و جونه هاي سبز از گوشه گوشه خاكش بيرون زده.من به جستجوي شما آمدم اما مي دونم كه شما روپيدا نمي كنم تا وقتي كه خودم رو پيدا نكنم ، تا وقتي كه اسير هواي نفس و در بند ديدني هاي دنيا نباشم.
گناه من نيست! كمتر كسي از روزهاي خوب شما براي من گفته، از سكوت شب سنگر ها و از درد و دلهاي شبانه و نگاه پر عاطفه اون روزها داستان راستاني نشنيده ام.
اما دلم براي نخل هاي بي سر و سوخته مي سوزه. با اينكه نمي دونم چه برسرشون آمده اما براي دوباره سبز شدن نخل ها دعا مي كنم تا دوباره زيبا و استوار بشن.
گناه من نيست! زمان غريبي است.غربت ياد شهيد ،غيرتهاي بر باد رفته رو زنده نمي كنه .غربت ياد شهيد داغ لاله ها رو آشكار نمي كنه.بله ،زمان غريبي است و حصار غربت زمان جزء با آشنايي امثال من با فرهنگ شهيد نمي شكند.
اي لبهاي خاموش كجائيد، تا با صداي آشناي خود ، من رو با قصه شوق پرواز آشنا كنيد؟
همه جا آرام و ساكت بود و سكوت تلخ و وحم انگيز،تاريكي هر چشم بينايي رو كور كرده بود،انگار آخر دنيا بود ولحظه قيامت نزديك و همه چيز مرده بود. اما درتمام اين سد سكوت و تاريكي صدايي ضعيف رسوخ مي كرد.
((ــ مي دونم صدام رو مي شنويى، اينجا توي خط اوضاع خراب شده.........
عراقي ها دستمون رو خوندن. انگار از قبل عمليات لو رفته بود . همه بچه ها يا شهيد شدن يا مجروح . (خودت كه داري مي بيني)
ــ من فقط يه تير خوردم. از همه بي لياقت تربودم،ازهمه جون سخت تر ، دونه دونه همرزمهام جلوي چشمم پرپر شدن ،اما من هنوز زندم.كاش كور بودم ونمي ديدم اين همه جوون رو كه تو خاك وخون مي غلتن.هنوز صداي مادر هم سنگريم توي گوشمه كه براي تنها پسرش سفارش مي كرد.
مي گفت اول به خدا سپردمش از من خواست مواظب پسرش باشم.از بچگي همديگرو مي شناختيم ،حالا اون هم شهيد شده هرچند كه الان امده پيش خودت ،بهتر ازمن حالش رومي دوني.
خدايا،تو حال منم ميدوني، از همه بد بخت ترم گناهكار ترم، آخه من روچه به شهادت،مگه اَلكي مال تو شدن .خدايا! من نميدونم با چه رويي برگردم پيش پدر ومادرم ،دوستا و آشنا هام ،اصلاً چي بگم ؟بگم همه شهيد شدن جز من به هر كس اين حرف رو بزنم ،مي فهمه چقدر بي چاره و گناهكارم...........
ــ نميدونم ،چرا اينطوري شدم!؟. شكايت كردن به درگاه تو يعني كفر، همه حرفهام رو خودت ميدوني همه چيز رو بهتراز هر كسي ديدي و شنيدي .............))
اون شب تاريك و ساكت ، با تمام نا خوشايندي وسردي هاش به آرامي گذشت. روزها بعد سه كبوترسفيد و عاشق كه ميرفتند به سوي كربلا ، در راه كه از سرزمين هاي گرم و سوزان جنوب عبور مي كردند.
.در حال پرواز بودند كه يك دفعه نسيم خنكي بالهاي اون ها رانوازش داد،آنقدر كه از طراوت نسيم مست و سرخوش شدند.اما به ذهنشون رسيد كه توي اين هواي سوزان ،باد خنك نمي وزه.كمي ترسيدند !!
اما وقتي از بالاي آسمون زمين رو نگاه كردند، از شدت تعجب مات ومبهوت شدند هيچ كدام باور نكردند چيزي رو كه ديدند. اون ها كه فقط به فكر مقصدشون بودند با ديدن اون منظره انگار بال زدن رو از ياد بردند.روي خاك گرم و تف ديده اون سرزمين نشستند تا از نزديك ببينند چيزي رو كه از بالاي آسمون باور نكردند.هر كدام از نقطه اي به اون منظره نگاه كردند. اولي گفت:گمونم ، اينجا بهشته !!
دومي گفت:راستي، زيبا تر از اينجا كجاست؟
سومي همين كه خواست حرفي بزنه ، ديد كبوتر اولي و دومي جان دادند. او هم بدون اينكه چيزي بگه به آسمون خيره شد و جان داد.