
سرفهها تمامي ندارد. هر روز از روز ديگر پر صداتر ميشود. هر روز دشوارتر و تحمل ناپذيرتر. هر چه روزها ميگذرد، تن و جسم كوچك و نحيفتر ميشود. روزهاي آخر است. صدا كم و كمتر به گوش ميرسد. قامت پدر هر روز خميدهتر ميشود. ديگر حتي نميتواند از جايش بلند شود. جثهاش نحيفتر شده است. از آن همه موي مشكي و محاسن زيبا و بلند، امروز فقط و فقط تار مويي مانده است و بس... . اشكهايم مجال صحبت با او را نميدهد. اما دل او در كالبد تنش در تلاطم است. با چشمهايش ميگويد: «با من حرف بزن دخترم، روزهاي آخر پدر است! چيزي بگو زيباي من! نگاهم كن، خجالت نكش. چگونه به او بگويم كه تا چند روز ديگر حتي صداي من را هم ديگر نميشنود.»
كپسول اكسيژن تمام شد. شب است و تاريكِ تاريك. ستارهها سو سو ميكنند. اما در دل تاريك و بيصداي شب، صدايي به گوش ميرسد: «خِس ... خِس» انگار گوسفندي را ذبح ميكنند. كمي دقيقتر شدم. از داخل اتاق است. همراه صداي خِس خِس، صداي گرية زني نالان ميآيد. با خود گفتم: «خداي من اين كيست كه در اين دل شب مادرم زهرا(س) را با اين سوز صدا ميزند؟!» داخل اتاق شدم. نگاه كردم، زني در تاريكي شب تكيه بر ديوار نشسته است. اشكهايش جاري است. صدايش در نميآيد. عكسي بالاي سر اوست: مردي قوي هيكل، پرصلابت، استوار؛ و كنارش صاحب همان عكس، اما نحيف و زار و خسته، مردي كه بوي شهادت ميدهد، بر روي رختخوابي به رنگ دلش سفيد آرميده است. نگاهش كردم. صدايش زدم: «بابا!...» در دلم ترسي عجيب داشتم. نكند جوابم را ندهد؟! ... دوباره صدا كردم «... بابا! ...» به آرامي و به سختي چشمهاي خستهاش را گشود... نگاهش كردم، او هم مثل هميشه نگاهم كرد، اما اين بار خستهتر .... در انتهاي چشمانش غمي بزرگ ديدم. خيلي وقت است كه از صميميترين دوستانش جدا شده است...
دقيقتر شدم. كنار گوشة چشمش اشكي آمادة سرازير شدن بود با بوي باروت و خمپاره .... يكباره بوي عطري آمد و نسيمي. بوي عطر ياس بود. حواسم را جمع كردم، در كنار پدر نشستم و براي آخرين بار خوب نگاهش كردم.
دستانم را گرفت و بوسيد و گفت: «عزيز دلم، ميوة دلم، مادرت را اول به خدا و دوم به تو ميسپارم.» به بابا گفتم: «فرمانده! پس من چي؟» گفت: «تو را هم به خدا ميسپارم!» آرام و آهسته با كولهباري از ايمان و چشمهايي هميشه خسته و نمناكش را بست و رفت و رفت....
و من ماندم با كولهباري از غمها و يك يادگاري: چفيهاي پر از لختههاي خون و پلاكي و يك سربند به نام زيباي «يا فاطمه الزهرا(س)»

خدايا ميداني چه ميكشم، پنداري چون شمع ذوب ميشوم. ما از مردن نميهراسيم، اما ميترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند و اگر بسوزيم، روشنايي ميرود و جاي خود را دوباره به شب ميسپارد. پس چه بايد كرد؟ از يك سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند. هم بايد امروز شهيد شويم تا فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد شويم.
عجب دردي! چه ميشد امروز شهيد ميشديم و فردا زنده ميشديم تا دوباره شهيد شويم؟!
شهيد كاظم لطيفيزاده

آسمان اينجا چندان آبي نيست !
مادر، سلام! سلامت باشي الاهي... از طلاييه برايت نامه مينويسم؛ واژههايم طلاييترين لحظههاي خود را فرياد ميزنند. مادر، دلم برايت به اندازه يك دنيا تنگ شده. ميخواستم اشكهايم را با نامه پست كنم برايت؛ اما ياد قلب بيمار تو افتادم، گفتم كه صلاح نيست. مادر جان، من امشب با شب خيلي خودمانيام، ميخواهم تا صبح با چشمانم سجده كنم. به شب از سحر ميگويم كه آغاز لحظههاي ناب جدايي است. ستارهها اينجا به من ميخندند. اگر نامه خط خوردگي دارد، به خاطر سرفههاي من است؛ آخر آسمان اينجا چندان آبي نيست. سينهام خش خش ميكند، مثل برگهاي پاييزي...
مادر، اين چفيه، هم سجاده است، هم قلك اشكهايم. رفيق بدي هم نيست. شيميايي كه ميزنند، به خيال خودش مرا مدد ميكند. مادر، جبهه براي من از مدرسه بيشتر درس داشت. اينجا همه معلمها شاگردند و همه شاگردها معلم. مادر، اينجا صداي پاي باران به گوش ميرسد.
تو را به خدا ديگر نامه ننويس. نپرس چرا، كه بغضم ميتركد... مادر، من و ما ميجنگيم تا خداييترين آسمان جهان مال تو باشد. برايم دعا كن. براي دلت دعا ميكنم...

درد دل يک جانباز شيميايي با امام زمان (عج)
باسمه تعالی
مرا ميشناسي.
من يک روستاييام.
يکي از روستاهاي دور دست سرزمينمان ايران.
از مهد نام آوران و دليران آذربايجان.
شايد مرا نشناسي!
خيلي ها مرا نميشناسند.
اهل زمين که با يک روستايي دورافتاده و ساده کاري ندارند.
اصلا برايشان مهم نيست که کسي اينجا دردي داشته باشد.
اينان بزرگان را ميشناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را ميشناسند، کسي با ما کاري ندارد.
خيلي وقتها دوستان و رفيقان هم آدم را فراموش مي کنند.
ارباب من؛
آيا تو هم مرا فراموش کردهاي؟
تو هم مرا نمي شناسي.
البته که خوبان را مي شناسي. تو را با ما چهکار!
ولي من تو را مي شناسم.
با عقل و قلب کوچک خود تورا شناختهام.
پيامبرمان (ص) نيز فرموده است که "هرکس امام زمان خويش را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است".
مولاي من مرا بياد بياور؛ آن لحظهاي که در شب تاريک در فاو، شلمچه، جزيره مجنون و... با آناني که مي شناختيشان، يکصدا تو را فرياد مي زديم.
من همان فرد کوچک و ناچيزي بودم که با لحن ساده خود يابن الحسن ميگفتم و سرود العجل سر ميدادم.
آري من همان بچه بسيجي هستم که به امر نائب تو آمده بودم.
هماني که تفنگ "ام يک" از من بلندتر بود.
هماني که وقتي کلاه آهني ميگذاشتم چشمانم را نيز ميپوشاند.
هماني که در جزيره مجنون و شلمچه به دنبال بمباران شيميايي صدام، مزه شيميايي را چشيدم.
چند لحظهاي ميشد که هيچ چيز نميديدم، نفسم به سختي بالا ميآمد.
آري مولاي من، همان لحظه نيز تو را صدا مي زدم.
درست است که از مقربين نبودهام، ولي در حد توان از مريدانت بوده و هستم.
اي کاش مرا نيز از پيروانت به حساب ميآوردي.
چرا که خود فرموده اي: "من در همه حال از احوال پيروانم آگاهم".
مولاي من، روز به روز وضعم دشوارتر ميشود.
ديگر زندگي برايم به سختي ميگذرد.
قلبم ياريم نمي کند.
پزشکان کارآيي ريههايم را روز به روز کمتر گزارش ميدهند.
امسال 68% اعلام کردهاند.
اعصابم ديگر توان هيچ چيزي را ندارد.
بسياري مواقع ، به دنبال درگيري و مشاجره با اعضاي خانواده گريهام ميگيرد.
از خشونتي که چند لحظه قبل انجام دادهام از خودم بدم ميآيد.
به خدا دست خودم نيست.
فکر کنم همان شيميايي که آن موقع خوردهام مرا متلاشي کرده است.
از رنجها نمينالم، چرا که خود پذيرفته و رفته ام.
از مشکلات مالي نميگويم.
نمي گويم که هزينه يکبار مراجعه به پزشک نيم ميليون تومان ميشود، چون اينها را هم با قرض و وام پرداخت ميکنم.
از طعنه عوام نميگويم که زياد ناراحتم نميکنند.
آقاي من، يادت هست موقعي که ما اعزام ميشديم؛ کساني پشت ميزها نشسته بودند؟
يادت هست افرادي خوش سيما ما را به شرکت در جبههها فرا مي خواندند؟
يادت هست که بعضيها ميگفتند امام تکيف کرده که همه به جبهه بروند، ولي خودشان نمي رفتند!!؟
حتما که يادت هست.
آري همانان الان نيز هستند!
البته کمي فرق کردهاند، ميزهايشان بزرگتر و رنگينتر شده، اتاقشان را مبلمان کردهاند، گلهاي چند صدهزار توماني گوشه اتاق چشم را خيره ميکند.
رقص صندلي گردانشان دل را مينوازد.
همانان که رفته رفته اندازه ريشهايشان کوتاهتر شده و صورتهايشان صافتر و خوش سيماتر!
اصلا به من چه، به من چه ارتباطي دارد.
حتما لياقتش را دارند.
آري اينان وقتي ما را در اداره و بنياد جانبازان يا بهتر بگويم بنياد و اداره خودشان! ميبينند، دعوايمان ميکنند، ما را ديوانه خطاب ميکنند.
از يقه ما ميگيرند و مثل ... از اتاق مجللشان بيرون مياندازند.
تو را به خدا بگذاريد چند لحظه اي نيزما در اتاقتان روي مبل سلطنتي، زير کولر گازي بنشينيم، ما که در روستايمان کولر نديده ايم.
نه آقاي من، ما لياقت نشستن در آنجا را نيز نداريم.
اينان مسئول، اميد و مشاور خانواده جانبازان هستند!
اينان به عنوان مشاوره به زنانمان ميگويند که برو از شوهرت طلاق بگير! تو چه گناهي داري که زن جانباز شدي.
آري مولاي من وضع اين گونه است.
خود بهتر ميداني که چه نامهها ننوشتم، با چه کساني درد دل نکرده ام.
ديگر خسته شده ام، شايد اين آخرين انشاء من باشد.
اي عزيزتر از جان؛
برگها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان ديدهاي؟
اسم اداره کل بنياد هم آنجا هست.
همان جائي که به زن بنده مشاوره داده بودند.
خدا پدرشان را رحمت کند.
نام فرد مسئول درماني استانمان که با تهديد و توهين مرا از اتاقش بيرون انداخت هم آنجا هست.
حتماً برگههاي پزشکي و نسخههايم را نيز ديدهاي.
پس به هر که بتوانم دروغ بگويم به تو و خودم که نميتوانم.
ديگر خسته شدهام.
از مسئولين چيزي نمي خواهم چون ديگر برايم ارزشي ندارند.
آخرش مثل خيلي از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همين مشکل راحت شده و به آرزويشان رسيدند، من نيز تمام خواهم کرد.
پس زياد نمانده است.
خواستم قلبم خالي شود.
حميد باکري گفته بود: دعا کنيد شهيد شويد که بعد از جنگ چه مشکلاتي به سرمان خواهد آمد. حيف که آن موقع نشد ، البته لايق نبوديم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن.
(م . ن )استان آذربايجان شرقي - شهرستان شبستر- روستاي شيخ ولي

گناه من نيست !
اگر نميشناسمتون.باور كنيد ، بهانه نيست.حرف،حرف دل غريبه ،شايدم از دلي غافل گاهي اسمتون رو شنيدم.به هر طرف چشم انداختم تا نوري از وجودتون رو پيدا كنم،تا چشمهايم بيدار بشه. شنيدم !شجاعت شرمنده شما ،مرّوت در مونده مردونگي هاتون و خوبي ها مديون خوبي شما بوده!
كجا رفته ايد ، غريبان شهر؟
گناه من نيست!كه اون روزهانبودم تا رسم شجاعت و شيوه جوانمردي و خوبي هاي شما رو از نزديك ببينم و ياد بگيرم.شنيدم : در سختي هاي روزها و شب هاي جنگ ،لباتون با نغمه و دعا ،توسل آميخته بود.صبر و شكيبايي از تمام وجود تون،هويدا بود .شايد شما جلوه اي از ياران خاص اهل بيت بوديد!
گناه من نيست!اگرتاكنون لاله زار لاله هاي عاشق رو نديدم.بله ،من شهر حماسه و ايثار رو نديدم كه رنگ خاكش مثل دشت شقايق زيباست و جونه هاي سبز از گوشه گوشه خاكش بيرون زده.من به جستجوي شما آمدم اما مي دونم كه شما روپيدا نمي كنم تا وقتي كه خودم رو پيدا نكنم ، تا وقتي كه اسير هواي نفس و در بند ديدني هاي دنيا نباشم.
گناه من نيست! كمتر كسي از روزهاي خوب شما براي من گفته، از سكوت شب سنگر ها و از درد و دلهاي شبانه و نگاه پر عاطفه اون روزها داستان راستاني نشنيده ام.
اما دلم براي نخل هاي بي سر و سوخته مي سوزه. با اينكه نمي دونم چه برسرشون آمده اما براي دوباره سبز شدن نخل ها دعا مي كنم تا دوباره زيبا و استوار بشن.
گناه من نيست! زمان غريبي است.غربت ياد شهيد ،غيرتهاي بر باد رفته رو زنده نمي كنه .غربت ياد شهيد داغ لاله ها رو آشكار نمي كنه.بله ،زمان غريبي است و حصار غربت زمان جزء با آشنايي امثال من با فرهنگ شهيد نمي شكند.
اي لبهاي خاموش كجائيد، تا با صداي آشناي خود ، من رو با قصه شوق پرواز آشنا كنيد؟

همه جا آرام و ساكت بود و سكوت تلخ و وحم انگيز،تاريكي هر چشم بينايي رو كور كرده بود،انگار آخر دنيا بود ولحظه قيامت نزديك و همه چيز مرده بود. اما درتمام اين سد سكوت و تاريكي صدايي ضعيف رسوخ مي كرد.
((ــ مي دونم صدام رو مي شنويى، اينجا توي خط اوضاع خراب شده.........
عراقي ها دستمون رو خوندن. انگار از قبل عمليات لو رفته بود . همه بچه ها يا شهيد شدن يا مجروح . (خودت كه داري مي بيني)
ــ من فقط يه تير خوردم. از همه بي لياقت تربودم،ازهمه جون سخت تر ، دونه دونه همرزمهام جلوي چشمم پرپر شدن ،اما من هنوز زندم.كاش كور بودم ونمي ديدم اين همه جوون رو كه تو خاك وخون مي غلتن.هنوز صداي مادر هم سنگريم توي گوشمه كه براي تنها پسرش سفارش مي كرد.
مي گفت اول به خدا سپردمش از من خواست مواظب پسرش باشم.از بچگي همديگرو مي شناختيم ،حالا اون هم شهيد شده هرچند كه الان امده پيش خودت ،بهتر ازمن حالش رومي دوني.
خدايا،تو حال منم ميدوني، از همه بد بخت ترم گناهكار ترم، آخه من روچه به شهادت،مگه اَلكي مال تو شدن .خدايا! من نميدونم با چه رويي برگردم پيش پدر ومادرم ،دوستا و آشنا هام ،اصلاً چي بگم ؟بگم همه شهيد شدن جز من به هر كس اين حرف رو بزنم ،مي فهمه چقدر بي چاره و گناهكارم...........
ــ نميدونم ،چرا اينطوري شدم!؟. شكايت كردن به درگاه تو يعني كفر، همه حرفهام رو خودت ميدوني همه چيز رو بهتراز هر كسي ديدي و شنيدي .............))
اون شب تاريك و ساكت ، با تمام نا خوشايندي وسردي هاش به آرامي گذشت. روزها بعد سه كبوترسفيد و عاشق كه ميرفتند به سوي كربلا ، در راه كه از سرزمين هاي گرم و سوزان جنوب عبور مي كردند.
.در حال پرواز بودند كه يك دفعه نسيم خنكي بالهاي اون ها رانوازش داد،آنقدر كه از طراوت نسيم مست و سرخوش شدند.اما به ذهنشون رسيد كه توي اين هواي سوزان ،باد خنك نمي وزه.كمي ترسيدند !!
اما وقتي از بالاي آسمون زمين رو نگاه كردند، از شدت تعجب مات ومبهوت شدند هيچ كدام باور نكردند چيزي رو كه ديدند. اون ها كه فقط به فكر مقصدشون بودند با ديدن اون منظره انگار بال زدن رو از ياد بردند.روي خاك گرم و تف ديده اون سرزمين نشستند تا از نزديك ببينند چيزي رو كه از بالاي آسمون باور نكردند.هر كدام از نقطه اي به اون منظره نگاه كردند. اولي گفت:گمونم ، اينجا بهشته !!
دومي گفت:راستي، زيبا تر از اينجا كجاست؟
سومي همين كه خواست حرفي بزنه ، ديد كبوتر اولي و دومي جان دادند. او هم بدون اينكه چيزي بگه به آسمون خيره شد و جان داد.

پـدرم ...
پـدرم بي رنگ رفت
رنگ مهتاب خدا
آسيابان مي گفت
پدرت آبي نو
همچنان خواهم گفت
سوي مرداب دعا
پـدرم سوي خدا
خوش ثمر جاري شد
رنگ خوش روي شهيد
دربرش باقي شد !
مردمان نگران
خنده هاي من و جان
كه پدرمرده چرا مي نويسد از عشق !!!
از شب مست سرشك
قصّه فاني لعل و گيسو
كه پـدر گفت به من
همه شب تا به سحر
سر راه شيطان
گريه و زجّه زنان
هر كسي كو پدرش شده هم رنگ خدا
نامي كربُبلا !